تبليغاتX
داستان کوتاه عاشقانه و غمگین
داستان کوتاه عاشقانه و غمگین
The Stories 
قالب وبلاگ

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا.

چند دقیقه كه میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه.…

 

مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره

و میره سراغ دختر و باخجالت و آروم بهش میگه: ممم… میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟

یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم

همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش

 

بعداز چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه:

من معذرت میخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم

یهو مرد داد میزنه:

چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری!؟


برچسب‌ها: داستان 18, داستان مرد خجول و دختر, داستان کافه, داستان رابطه نامشروع, داستان رابطه جنسی در کافه
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:46 ] [ میلاد ] [ ]

دوتا بچه داشتن به هم صحبت میکردن... یکی میگه شنیدم یکی از راه های پول درآوردن اینه که بری از رازهای مردم خبردار شی و پول دربیاری!! دومی از جاش میپره و میره سراغ باباش...
بچه : بابا من از راز تو خبر دارم!
پدر : اوه.. بیا این 10 تومنو بگیر و به مامانت چیزی نگو!!!
... بچه خوشحال دوید پیش مادرش...
بچه : ماان من از راز تو خبر دارم!
مادر : وای... بیا این 15تومنو بگیر و به بابات چیزی نگو....
بچه شاد از موفقیت رفت پیش عموش...
بچه : عمو من از راز شما خبر دارم
!
عمو : پس بدو بیا بغل بابات پسرم


برچسب‌ها: داستان 18, داستان راز, داستان بچه, داستان بچه نامشروع, داستان رابطه نامشروع
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:44 ] [ میلاد ] [ ]

پسرک دوازده ساله ؛ لاک پشت مرد ه ای که ماشین از رویش رد شده بود را با نخ می کشید.
او وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم.
گرداننده آنجا که همه به او "مامان" می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسرک پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند
پسرک که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:
- چرا تو درست کسی که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردا که پستچی میاد مثل هميشه مادرم و پستچیه قاطی همدیگه میشن
قصد من مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت.


برچسب‌ها: داستان 18, داستان خانه فساد آمستردام, داستان رابطه جنسی خانوادگی, داستان لاک پشت, داستان رابطه نامشروع
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:42 ] [ میلاد ] [ ]

چوپانی مشغول آب دادن به گوسفندانش کنار رودخانه بود که چشمش به زنی که لخت در رودخانه مشغول آب تنی بود افتاد ، چوپان که مدتها در صحرا بود و طاقت از کف داده بود زن را بارها و به مدت چندین ساعت مورد تجاوز قرار داد .

زن که یک توریست خارجی بود به پلیس شکایت برد و پلیس چوپان را دستگیر کرد و مورد بازجویی قرار داد و چوپان هم به جرم خود اعتراف کرد ولی زن که از تجاوز چوپان چندان هم ناراضی نبود پیشنهادی به چوپان کرد که اگر با او ازدواج کند و به کشور زن بروند او هم از شکایتش صرف نظر میکند در غیر این صورت چوپان باید به زندان برود .
چوپان که عیال وار بود پیشنهاد زن را نپذیرفت ولی گفت که برادری دارد که مجرد است و اگر زن بخواهد شاید قبول کند که با او ازدواج کند و به کشور زن برود .

زن پرسید : آیا اون هم مثل تو قوی بنیه و خوش هیکله ، منظور منو که میفهمی ؟
چوپان در حالی که گونه هایش به سرخی می گرایید پاسخ داد : نمیدونم چی بگم ، فقط یادمه دو سال پیش به یه خرس تجاوز کرد ، خرسه دو ساله برامون عسل میاره !


برچسب‌ها: داستان تجاوز چوپان به یک زن توریست, داستان 18, داستان طنز, داستان خنده دار, داستان تجاوز
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 23:45 ] [ میلاد ] [ ]

مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود.او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند

اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد به یک آرایشگاه تجملی رفت .

آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید و به مرد گفت : که برای اینکه در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است چراکه خیلی دوستش دارد .

مرد تحت تاثیر قرار گرفت .

دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت . برایش یک دست چوب گلف خرید .

به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد گفت : که تمام پولش را برای او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد

مرد تحت تاثیر قرار گرفت .

سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد و چند برابر پولی که از مرد گرفته بود عایدش شد .

او 5000 دلار مرد را پس داد و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد و گفت : میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند چراکه خیلی دوستش دارد .

واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت .

او مدت زیادی را به تفکر درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده پرداخت .

و سر انجام با زنی ازدواج کرد که سینه های بزرگتری داشت !!!!

مردها همینند !!!!


برچسب‌ها: داستان 18, داستان ازدواج مرد با سه زن, داستان ازدواج, داستان خنده دار, داستان طنز
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 23:40 ] [ میلاد ] [ ]

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟

پسر: آره عزیز دلم

دختر: منتظرم میمونی؟

پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند

پسر: منتظرت میمونم عشقم

دختر: خیلی دوستت دارم

پسر: عاشقتم عزیزم

بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد.

پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی.

دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه

به همین راحتی گذاشت و رفت؟

پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟

دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد

پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته دستشویی الان میاد !


برچسب‌ها: داستان طنز, داستان خنده دار, داستان دختر و پسر, داستان عمل قلب دختر, داستان دختر
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 19:55 ] [ میلاد ] [ ]

تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!

نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…

بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم

فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...


برچسب‌ها: داستان غمگین, داستان هرزگی, داستان دختر بچه, داستان آینده یه دختر بچه خیابونی, داستان آینده دختربچه خیابونی لواشک فروش
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 19:53 ] [ میلاد ] [ ]
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي . فكركن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه ؟؟؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديده ، اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرده و از سمت ديگري عبور كرده است .

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت : تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت برسی .

مرد تار عنكبوت را گرفت . در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .

فرشته با ناراحتي گفت : تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي .

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد . . . .


برچسب‌ها: داستان آموزنده, داستان عبرت آموز, داستان جهنم, داستان عنکبوت, داستان مرد جهنمی و عنکبوت
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 15:37 ] [ میلاد ] [ ]
هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد،با مشکل کوچکی روبرو شد.آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضا بدون جاذبه کار نمی کنند.(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد وروی سطح کاغذ نمی ریزد)

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه،زیر آب وروی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد کار می کرد.

روس ها راه حل ساده تری داشتند،آنها از مداد استفاده کردند!


برچسب‌ها: داستان حل مسئله به دو روش آمریکایی و روسی, داستان مهیج, داستان باحال, داستان سفر به فضا, داستان خودکار و مداد
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 20:21 ] [ میلاد ] [ ]

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!


برچسب‌ها: داستان طنز, داستان خنده دار, داستان سمعک, داستان زن و مرد, داستان زن و مرد کر
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 14:16 ] [ میلاد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مرداب به رود گفت : تو چگونه زیبا هستی و من مرادبم ؟

رود پاسخ داد : من گذشتم !
امکانات وب